close
تبلیغات در اینترنت
«بيست دينار براي تو»
loading...

ܓܨ ❤❤ شمس الشموس ❤❤ܓܨ

 مردي به نام غفاري رفته بود تا از پيشواي هشتم پول قرض بگيرد. فقط همين، اما نميدانست محو چيز ديگري خواهد شد. به ادامه مطلب برويد.  هوا ذره ذره تاريك ميشد و غفاري داشت كم كم بردبارياش را از دست ميداد. او از صبح درب منزل پيشوا آمده بود؛ درست بعد از نماز صبح. وقتي نزديك خانه شده بود پيشوا را سوار بر مركب ديده بود كه داشت ميآمد. اول خجالت كشيده بود حرفي بزند اما به يكديگر كه رسيده بودند، مرد سلام كرده بود و بعد توضيح داده بود كه شخصي از او طلبكار است و حالا اگر پولش را ندهد، او را رسوا ميكند.…

«بيست دينار براي تو»

مهدي بيك محمدي بازدید : 79 پنج شنبه 3 / 9 نظرات ()

 مردي به نام غفاري رفته بود تا از پيشواي هشتم پول قرض بگيرد. فقط همين، اما نميدانست محو چيز ديگري خواهد شد.

به ادامه مطلب برويد.

 

هوا ذره ذره تاريك ميشد و غفاري داشت كم كم بردبارياش را از دست ميداد. او از صبح درب منزل پيشوا آمده بود؛ درست بعد از نماز صبح. وقتي نزديك خانه شده بود پيشوا را سوار بر مركب ديده بود كه داشت ميآمد. اول خجالت كشيده بود حرفي بزند اما به يكديگر كه رسيده بودند، مرد سلام كرده بود و بعد توضيح داده بود كه شخصي از او طلبكار است و حالا اگر پولش را ندهد، او را رسوا ميكند.

 

فكر كرده بود امام رضا ميرود به آن مرد سفارش ميكند تا از طلبش بگذرد. اما آن موقع پيشوا چيزي از او نپرسيد. حتي از مقدار بدهياش هم سؤال نكرد. فقط گفت: بنشين تا من برگردم.

 

حالا آفتاب غروب كرده و غفاري نماز شبش را هم خوانده بود، فكر كرد شايد پيشوا او را فراموش كرده، حتماً او تا الان آنقدر به حرفهاي خصوصي مردم ديگر گوش داده و خواستههايشان را برآورده كرده بود كه خواهش او را از ياد برده بود.

 

در همين لحظات نااميدي بود كه پيشوا آمد. مردم اطرافش را گرفته بودند و تقاضاي ياري داشتند. او هم به هر كدام مقداري كمك ميكرد. سپس به طرف خانهاش رفت. غفاري با حالتي اندوهناك ايستاده بود كه پيشوا صدايش زد و او داخل خانه پيشوا شد.

 

پيشوا گفت: هنوز افطار نكردهاي، نه؟

 

آن موقع ماه رمضان بود. غفاري گفت: نه.

 

پيشوا خواست كه غذا بياورند و بعد همراه غلامش و غفاري بر سر يك سفره افطار كردند. غفاري موقع افطار به اين فكر ميكرد كه او چطور پس از گوش دادن به مشكلات انبوه آدمها، ميتواند اين همه صبور و آرام بماند. مردم آشفته از دورترين نقاط ميآمدند تا با او مشورت كنند. اما با اين همه نميدانست عاقبت كار خودش چه ميشود.

 

پس از خوردن غذا، پيشوا گفت: پشتي را جلو بده و زير آن هر چه پول هست بردار.

 

غفاري همان كار را كرد و مقداري دينار طلا را برداشت و در آستينش پنهان كرد. او كمي بعد با همراهي غلامان پيشوا، به خانهاش برگشت. در تمام طول راه از خودش پرسيده بود: چرا پيشوا هيچ سؤالي از او نكرد؟ يعني پولها، بيست و هشت دينار ميشد تا او بتواند بدهياش را بپردازد؟

 

غفاري گيج و منگ بود. توي خانه چراغش را روشن كرد و پولها را شمرد. چهل و هشت دينار بود. بيشتر از بدهياش يكدفعه در ميان پولها، ديناري نو درخشيد. از شكل آن خوشش آمد و آن را برداشت. ديد كه بر روي آن نوشته شده: طلب آن مرد را كه بيست و هشت دينار است بده و بقيه پولها براي خودت باشد.

 

غفاري به حالت مبهم و گيجي كه نميگذاشت آن اتفاق را درست درك كند، پولها را جمع كرد. احساس ضعف ميكرد و فقط توانست طاقباز دراز بكشد، انگار چيزي او را صدا ميزد. چند لحظه گوش سپرد. مثل حقيقتي پنهان در ضميرش بود. آن وقت گذاشت تا آن صدا او را با خود ببرد.

 

منبع:

 

خورشيد شرق، نوشته عباس بهروزيان

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام دوستان به اين وبلاگ خوش امديد . اميدوارم مطالب برايتان سودمند باشد.
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 34
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 27
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 33
  • بازدید ماه : 58
  • بازدید سال : 779
  • بازدید کلی : 14,386