close
تبلیغات در اینترنت
«حالا چه كسي ميرفت»
loading...

ܓܨ ❤❤ شمس الشموس ❤❤ܓܨ

اين بار چه كسي با همان سؤال تكراري، ميآمد؟ پيشواي هشتم به تازگي ولايت عهدي مأمون را پذيرفته بود. تمام موضوع همين بود و سؤالي كه اين روزها پيشوا با صبر و حوصله به آن پاسخ ميداد اين بود: چرا ولايت عهدي مأمون را پذيرفتيد؟ به ادامه مطلب برويد حالا باز چه كسي ميآمد؟ چه كسي در را باز ميكرد؟   اين را غلام از خود پرسيد. بعد مردي را ديد كه با گامهاي پر صدا نزديك شد، با حالتي مرتب در حضور پيشوا ايستاد. چهرهاش كاملاً برافروخته بود. غلام در سمت چپ مرد به ديوار تكيه داد. پيشوا داشت ميگفت: به يك شرط جواب…

«حالا چه كسي ميرفت»

مهدي بيك محمدي بازدید : 62 پنج شنبه 3 / 9 نظرات ()

اين بار چه كسي با همان سؤال تكراري، ميآمد؟

پيشواي هشتم به تازگي ولايت عهدي مأمون را پذيرفته بود. تمام موضوع همين بود و سؤالي كه اين روزها پيشوا با صبر و حوصله به آن پاسخ ميداد اين بود: چرا ولايت عهدي مأمون را پذيرفتيد؟

به ادامه مطلب برويد

حالا باز چه كسي ميآمد؟ چه كسي در را باز ميكرد؟

 

اين را غلام از خود پرسيد. بعد مردي را ديد كه با گامهاي پر صدا نزديك شد، با حالتي مرتب در حضور پيشوا ايستاد. چهرهاش كاملاً برافروخته بود. غلام در سمت چپ مرد به ديوار تكيه داد. پيشوا داشت ميگفت: به يك شرط جواب سؤالت را ميدهيم.

 

ـ چه شرطي؟

 

ـ به شرط اينكه اگر جواب سؤالت را دادم و قانع شدي، كاردي را كه در آستينت پنهان كردهاي بشكني و دور بيندازي. مرد در حالي كه بهت زده شده بود و بيش از اين نميتوانست تظاهر به پنهان كردن كند، كارد را از آستينش بيرون كشيد و همان موقع دستهاش را شكست.

 

غلام لحظهاي بر خود لرزيد. اين دفعه يك مرد مسلح آمده بود... اما كمي بعد، ديگر چيزي از خشم او باقي نماند. آن گاه مرد با حالتي آميخته با خشم و درماندگي پرسيد. آخر چرا ولايت عهدي اين ستمگر را پذيرفتيد؟ من نميفهمم مگر آنها را كافر نميدانيد؟ مگر تو پسر پيامبر(ص) نيستي؟ پس چه چيزي باعث شد اين كار را بكني؟

 

پيشوا كه در آرامش به حرفهاي او گوش داده بود سري به علامت تأييد تكان داد، سپس گفت: اينها در نظر تو كافرند يا عزيز مصر و اطرافيانش؟ مگر اينها نميگويند كه به وحدانيت خدا معتقدند در حاليكه عزيز مصر خدا را هم نميشناخت و موحد نبود. مگر يوسف پسر يعقوب نبود. مگر يعقوب پيغمبر نبود و پدر او هم پيامبر؟

 

پيشوا مكث كرد و غلام در چهره مرد نگريست. آن لحظه داشت نزديك ميشد. پيشوا ادامه داد: ولي يوسف به عزيز مصر كه كافر بود گفت براي داراييهايت مرا وزير خود قرار بده كه من مردي امين و وارد هستم. بعد يوسف با فرعونها نشست و برخاست ميكرد. اينها را كه ميداني، نميداني؟ من هم از اولاد پيامبرم. اين را هم بدان كه مأمون مرا به اين كار مجبور كرد و به زور مرا وادار كرد. پس چرا اينقدر خشمگيني و كار من را نميپسندي؟

 

و غلام دانست كه ديگر همه چيز تمام شده است، مرد حالا داشت ميگفت: ايرادي بر شما نيست. من گواهي ميدهم كه تو پسر پيامبري و راست ميگويي.

 

بنابراين خشم او هم به سر آمد و براي هميشه ناپديد شد.

مرد عقب عقب رفت و بيصدا از در خارج شد.

حالا چه كسي ميرفت؟ او همان مردي بود كه دقايقي پيش با گامهايي پر صدا آمده بود؟

 

منبع:

 

ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار ـ تأليف مرحوم ملامحمد باقر مجلسي ـ ترجمه موسي خسروي

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام دوستان به اين وبلاگ خوش امديد . اميدوارم مطالب برايتان سودمند باشد.
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 34
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 40
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 46
  • بازدید ماه : 71
  • بازدید سال : 792
  • بازدید کلی : 14,399